X
تبلیغات
طنز فیسبوکی
تاریخ : جمعه پنجم خرداد 1391
نویسنده : حمید



واسه تبادل لینک لطفا اول مارو به اسم طنز فیسبوکی لینک کنید و پیام بذارید تا ماهم شمارو لینک کنیم


خیلی از دوستان از ما سوال کردن که میشه مطالبتون رو کپی کنیم؟

*جواب:

میتونید کپی برداری کنید ولی فقط لطف کنید منبع اون رو به شرح زیر در پایین پست ثبت کنید.

منبع:

طنز فیسبوکی

*توجه داشته باشید:

لینک آدرس وبلاگ http://tanzefacebooki.blogfa.com رو هم روی طنز فیسبوک شر کنید تا با کلیک وارد وبلاگ

شوند.ممنونم از همکاریتون.




قالب وبلاگ   -  تالار وبلاگ نویسان

تاریخ : چهارشنبه یکم خرداد 1392
نویسنده : حمید

یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود.

بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد.اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.

بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه...

روزها از پی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت : ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت “

اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.


ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.


چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!

__________________

نتیجه اخلاقی این ماجرا


پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!




قالب وبلاگ   -  تالار وبلاگ نویسان

تاریخ : چهارشنبه یکم خرداد 1392
نویسنده : حمید

تو شهربازی بودیم بلوتوثمو روشن کردم دیدم یه عالمه شماره اومد.

به یکیشون که اسمشو نوشته بود یاشار اس ام اس دادم: منم دوستت دارم عزیزم

طرف زنگ زد جواب ندادم! اس ام اس داد: تو کدوم یکیشونی؟

فهمیدم منو با یکی دیگه اشتباه گرفته

گفتم همونی که داشتی با چشمات میخوردیش

چندتا سوال پرسید منم از خودش اطلاعات میگرفتم و جوابشو میدادم

مثلا میگفت چندسالته گفتم هنوز یاد نگرفتی سن خانومارو نپرسی. به نظرت چند بهم میخوره گفت 23 گفتم نه 21 سالمه

خلاصه نزدیک یک ساعت پیام میداد منم جوابشو میدادم دیگه آخر شب بود حوصلشو نداشتم گفتم شارژم تموم شد شب بخیر. یدفه دیدم دوتومن شارژ به خطم انتقال داده و نوشته ببخشید اگه کمه عزیزم

شب گذشت فرداش منم سرم شلوغ بود و هزارتا کار داشتم. اینم بدجور پیله کرده بود. هرچی بهش میگم به پیر به پیغمبر من پسرم مگه باور میکنه! حتی باهاش صحبت کردم میگفت نه تو خودش نیستی گوشی رو بده به خودش

گفتم بخدا من خودم داشتم جوابتو میدادم شمارتو از رو بلوتوثت برداشتم

گفت: من کار ندارم اصلا پسر باش. اونی که دیشب با من حرف میزد هرکی هست من دوسش دارم . . .


حالا بیا درستش کن ...!!!!




قالب وبلاگ   -  تالار وبلاگ نویسان

تاریخ : چهارشنبه یکم خرداد 1392
نویسنده : حمید

همین الان از مخابرات بهم زنگ زدن گفتن توِئه حمال که نه دوس پسر داری نه زنگ خور داری نه به کسی زنگ میزنی بیا این خط عنتو واگذار کن یکی بخره که ماااام یه استفاده ای ببریم :@

درسته خعلی بد باهام حرف زد ولی یکم که فک کردم دیدم حق داره :|




قالب وبلاگ   -  تالار وبلاگ نویسان

تاریخ : جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392
نویسنده : حمید

یه بارم ما یه دونه هندونه خوردیم در حدی که کم مونده بود پوستش سوراخ شه!

فرداش رفتگر محلمون در زد و گفت اگه دیگه بااین پوست هندونه کاری ندارین من ببرمش :|




قالب وبلاگ   -  تالار وبلاگ نویسان

تاریخ : جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392
نویسنده : حمید

توی یه پارک در سیدنی استرالیا دو مجسمه بودند یک زن و یک مرد.

این دو مجسمه سالهای سال دقیقا روبه‌روی همدیگر با فاصله کمی ایستاده بودند و توی چشمای هم نگاه میکردند و لبخند میزدند. 

...

یه روز صبح­ خیلی زود یه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ایستاد و گفت:

از آن جهت که شما مجسمه‌های خوب و مفیدی بودید و به مردم شادی بخشیده‌اید، من بزرگترین آرزوی شما را که همانا زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما بر آورده میکنم. 

شما ۳۰ دقیقه فرصت دارید تا هر کاری که مایل هستید انجام بدهید.

و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبدیل به انسان واقعی کرد: یک زن و یک مرد.

دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته‌هایی که در نزدیکی اونا بود

دویدند در حالی که تعدادی کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. 

فرشته هر گاه صدای خنده‌های اون مجسمه‌ها رو میشنید لبخندی از روی رضایت میزد.

بوته‌ها آروم حرکت میکردند و خم و راست میشدند و صدای شکسته شدن شاخه‌های کوچیک به گوش میرسید.

بعد از ۱۵ دقیقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بیرون اومدند در حالیکه نگاههاشون نشون میداد کاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسیدن.

...

فرشته که گیج شده بود به ساعتش یه نگاهی کرد و از مجسمه‌ها پرسید: شما هنوز ۱۵ دقیقه از وقتتون باقی مونده، دوست ندارید ادامه بدهید؟

مجسمه مرد با نگاه شیطنت‌آمیزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت: میخوای یه بار دیگه این کار رو انجام بدیم؟

مجسمه زن با لبخندی جواب داد: باشه. ولی این بار

تو کبوتر رو نگه دار و من می رینم روی سرش.

:))))))))))




قالب وبلاگ   -  تالار وبلاگ نویسان

تاریخ : جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392
نویسنده : حمید

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻮ ﺗﺎﮐﺴﯽ


ﺍﻟﮑﯽ ﯾﻬﻮ ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯿﻢ ﻋﯿﻦ ﺑﺰ ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﺑﯽﻣﻘﺪﻣﻪ ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ :

ﺷﻤﺎ ﺑﻮﺩﯾﺪ ؟

ﻃﺮﻑ ﮐﻪ ﮔﯿﺞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

... ﭼﯽﺭﻭ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ؟

ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﯿﭽﯽ ...

ﺑﻌﺪﺵ ﺩﻣﺎﻏﻢ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﯾﻌﻨﯽ ﻃﺮﻑ ﭼُﺴﯿﺪﻩ ... (((:

ﻃﺮﻑ ... O.o

ﺍﻭﻟﺶ ﯾﻪ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻣﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﻌﺪﺵ ﻫﯽ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ

ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺑﻮﯾﯽ ﻧﻤﯿﺎﺩ ... !!!

ﻭ ﻫﯽ ﭼﭗ ﭼﭗ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻦ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﯾﻬﻮ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪ ﺑﺎ

ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎﺷﻤﺎ ﺑﻮﯾﯽ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ؟

ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻫﻢ ﯾﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﯼ ﻃﺮﻑ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ...

ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻨﻮ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺍﺯﺵ ﮐﻠﯽ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ




قالب وبلاگ   -  تالار وبلاگ نویسان

تاریخ : یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392
نویسنده : حمید

یارو میره مهمونی ، شب موقع خواب صاحب خونه بهش میگه:

جاتو کجا بندازم تو اتاق نی نی خوبه؟

یارو با خودش فکر میکنه کی حوصله گریه بچه داره.

بعد به صاحب خونه میگه:

نه ممنون همینجا تو حال خوبه!

...

صبح پا میشه بره دستشویی یهو یه دختر خوشگل سکسی با لباس خواب میبینه .. میگه:

شما دختر فلانی هستی ؟ اسمتون چیه؟

دختره میگه: نی نی. اسم شما چیه؟


میگه: من ..خرگاو الاغ نفهم بیشور :)))




قالب وبلاگ   -  تالار وبلاگ نویسان

تاریخ : شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392
نویسنده : حمید

یه آدمایی هستن که وقتی برای بار اول میبینی شون، عجیب باهاشون احساس نزدیکی می کنی...

می تونی خیلی راحت بازوشون رو بگیری و باهاشون یه خیابون دراز رو قدم بزنی...

می تونی خیلی راحت تو بغلشون جا بشی و اونا با دوتا جمله آرومت کنن...

آدمایی که نه تو گذشتت بودن، نه مطمئنی که تو آینده ات باشن، ولی به حالت یه رنگ تازه می زنن...

آدمایی که خیلی معمولین ولی لحظه های تکراری زندگیت رو خاص می کنن...

... آدمایی که می شه روزی چند بار بهشون گفت: خیلی خوبه که هستی...

آدمایی که دقیقا نمیدونی چه حسی نسبت بهشون داری، ولی وقتی میرن انگار یه جزئی از وجودت رو با خودشون میبرن...

این آدما اومدن و رفتنشون شبیه تغییر فصل هاست... تازه و دلگیر و خاطره انگیز...


این آدما یادگارین

حسی که بهت میدن برای همیشه تو خاطرت می مونه..... 




قالب وبلاگ   -  تالار وبلاگ نویسان

تاریخ : شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392
نویسنده : حمید

غضنفر با دوستش میر ن بانک بزنن، پلیس دستگیرشون میکنه و


میگه : حکمتون اعدامه ! محاربین .


غضنفرمیگه : محارب یعنی‌ چی ؟


پلیس میگه : یعنی‌ جنگ با خدا


غضنفر رو میکنه به دوستش میگه : پدر سگ نگفتم تیر هوایی نزن !؟ :)))




قالب وبلاگ   -  تالار وبلاگ نویسان

تاریخ : شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392
نویسنده : حمید

ﻃﺮﺯ ﻗﻠﯿﻮﻥ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍ:

ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﮔﻠﻮ ﺭﻭ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺫﻏﺎﻟﺸﻮ ﮐﻢ ﮐﻦ

ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﺍﻩ ﭼﺮﺍ ﮐﺎﻡ ﻧﻤﯿﺪﻩ ﺫﻏﺎﻟﺶ ﮐﻤﻪ،ﺑﺬﺍﺭ

ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﻭﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﭼﻘﺪ ﺗﻨﺪﻩ ! ﺑﮕﻮ ﺑﯿﺎﺩ ﻋﻮﺿﺶ ﮐﻨﻪ

ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﺍﻩ ﺍﯾﻦ ﻗﻠﯿﻮﻥ ﺁﺷﻐﺎﻟﻪ ﺍﺻﻦ ﺑﯿﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮑﺶ

ﺑﺎﺑﺎ

ﻃﺮﺯ ﻗﻠﯿﻮﻥ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﭘﺴﺮ ﻫﺎ:

ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ) ( ( ) ) ( ) ) ( (

ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ) ( ( ) ) ( ) ) ( (

ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ) ( ( ) ) ( ) ) ( (

) ( ( ) ) ( ) ) ( ( ) ( ( ) ) ( ) ) ( (




قالب وبلاگ   -  تالار وبلاگ نویسان

تاریخ : شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392
نویسنده : حمید
ﺷﺐ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻓﻴﻘﻢ ﺑﻮﺩﻡ ... ﻳﻬﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻛﻪ چند ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ ﻛﻪ : ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻰ ﺭﻭﻓﻬﻤﻴﺪﻡ، ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﭼﻪ ﺁﺩﻣﻲ ﻫﺴﺘﻰ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭ ﺭﻭﻳﻰ!!!
ﺁﻗﺎ ﻣﻦ ﻛﭗ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺎﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﺷﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺁﻣﺎﺭﻣﻮ ﺩﺍﺩﻥ ..
ﺍﻣﻮﻥ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﻗﻀﻴﻪ ﺍﺯﭼﻪ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﻧﻮﺷﺘﻢ
ﺑﺮﺍﺵ : ﺟﻬﻨﻢ
ﻭﺍﺳﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺮﻭ ﮔﻤﺸﻮﺑﻪ ﺩﺭﻙ ﺍﺻﻼ ﻣﻦ ﺑﺎ 100 ﺗﺎﻯ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢﻛﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﻴﻠﻰ ﺳﺮﺗﺮ ﻭ ﺑﻬﺘﺮﻫﺴﺘﻦ ....ﺁﻗﺎ ﻫﻴﭻ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﺮﻳﻮﻥ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﮔﻔﺘﺶ ﻛﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻛﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻫﻤﭽﻴﻦ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﺍﺯﺕ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻓﻘﻂﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮕﻢ
 ﻳﻪ ﺭﻭﺕﮔﻠﻪ ﻳﻪ ﺭﻭﺕ ﻣﺎﻩ



قالب وبلاگ   -  تالار وبلاگ نویسان

آخرین مطالب